حسى، حسىمىگويدمرامرادر اعماق تاس ياسمآهای، آهایگل ياسمگل ياسمسالهاستسير و سفرسالهاستسير و سفردور از دودكش و آجرها هستمجداىجداىجدا هستمميان قرقىهاآب دهان قورت وحال و هواى قدم هستمهستم((رضا سلطانی))از کتاب نان و نان خانوادگی
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 11:07
آخرین برگ پاييزىپشت پنجرهی اتاق خواببىخوابىامهزاران مايل زرد زردمانند گل سرخى افسانهوار افتادهبر دستان كودكىكه بازدمش را به او مىدادتا قاصدكی سپيد شودبه شوق پروازبه آن روزها كه مهمان ناخوانده مىآیدتا به او بگويدشكوفهی كوچهی ماعمرش كوتاهتر از زمستان بود((رضا سلطانی))از کتاب نان و نان خانوادگی
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 11:07
جهان؛از هیاهوی گامهایت پر بود.من؛در خاموشی بی پایان نبودنت،سطری، بی معنا بودمکه باد،پیش از خواندهشدنم،مرا از حاشیهی جهان پاک کرد.((اعظم ملک پور))
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 11:07
خورشید را به روزهای سرد من بیاور،تا گرمای عشق تو،همیشه در قلبم بماند.نور را از پشت پردههای تاریک شب بیرون بکش،تا آتش انتظار،دیگر مرا نسوزاند.تو، همصدای دیروز من،که در اعماق وجودم ماندهای،مثل پرندهای که از پنجرهی امید وارد میشود،سرود زندگی میخوانی.خورشید را بیاور،تا روزهای سردم را روشن کند،و من، دوباره پرواز کنم. ((اعظم ملک پور))
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 11:07
گر همان پيرمرد لج بازمدرون اينهاگر ان مرد بي اعصابمكه داده فرصت ها رابي بهانهاما به كوله بارازادگي اممي بالمدرون اينه((رضا سلطانی))از کتاب من برده ذهنی نیستم
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 11:07
هر بار که سفر رفتیعطر تو از من تو را خواستمانند کودکیکه مادرش را می خواهد،فکرش را بکن!حتی عطرهاحتی عطرهاغربت را می فهمندو دوری را می شناسند!((نزار قبانی)) ترجمه دکتر شهاب گودرزی
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 11:07
-چه زیباست فراق!تو برای همیشه در خاطرِ منخندان و جوان خواهی ماندپیوسته دوستم می داریو برایم بهترین شعرها را می نگاری،من نیز هنگامی که نامت را بشنومیا عکست را ببینم میایستمو ستاره ها را میبینم از جلوی چهره ام میگریزندچون رودخانهای از نورتا بینهایت،دوست داشتنت را ادامه خواهم دادشاد از همراهی با فریبِ تو!دوستت دارم بیکه بدانم چه هستی یا که هستی،عشقی بدونِ شرطعشقی در برابر ویرانی فصلهاعشقی که استقلالش را از تو اعلام کرد،عشقی که به دیداری میان غرور و پنهانکاریو محال بدل خواهد شدستاره ای درخشان
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 11:07
آدمی راتوانایی عشق نیستدر عشق می شکند و می میرد((احمدرضا احمدی))
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 11:07
شعر های باران خورده ....نگاهِ من به درِ بسته خیره مانده هنوز ...(محسن شاه حسینی) نگاهِ من به درِ بسته خیره مانده هنوزو کوچه در تب رفتن تیره مانده هنوزهزار بار تو را در خیال خود دیدمچه عاشقانه حال تو را از بهار پرسیدمهوای خانه پر از سایه های امید استبیا نفسی تازه کن سپیده نزدیک استمیان این همه تکرار سرد بی خبریتو میرسی و از من نمانده هیچ اثریاگرچه به شوق دیدن رویت همیشه خرسندماگر نبینمت ای جان دگر نمی خندمبیا که بیتو زمان رنگِ انتظار گرفتبرای دیدن رویت دلم قرار گرفت((محسن شاه حسینی))آمارگیر وبل
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 7:42
شعر های باران خورده ....آسِمان، معشوقِ من دیگر نگار م نیست'>نیست نیست ...زینب مطور (آسمان) آسِمان، معشوقِ من دیگر نگار م نیست نیستچَشمِشان روشن، دگر ایل و تبارم نیست نیستآشِنـایانی که معشــوقِ مـــرا می خواستیداین شما و میلتان، دیگــر شکارم نیست نیستبا رقیبــان دیدَمش، عهــدو وفایش پوچ بودکسرِ شأنم شاید امـــا ، نو بهارم نیست نیستآن که با او یک زمــان صبـرو قـراری داشتمبانیِ غم شاید امـــا، غمگسارم نیست نیستاز وَفــا چیزی به جز چـــوبِ وَفــا حقم نشدجز جفا از قلــبِ سنگش، انتظـارم نیست نیستآسمــان، ا
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 7:42
شعر های باران خورده ....بگو بعد از تو ...(زینب مطور|آسمان|) بگو بعد از تو با حـالِ پریشانم چه خواهم کرد؟پس از تو با جنون و قلبِ ویرانم چه خواهم کرد؟به یادِ چَشـم هایِ دلــــرُبایَت تا که می اُفتمبه حالِ چَشم های غرقِ گریانم چه خواهم کرد؟به سمتِ پُـل، به وقتِ غـم، زمانی که سرازیـرَمبگو با دردِ چون اَفشردنِ جانم چه خواهم کرد؟بگو جـان و جهانِ زندگــــــــیِ نابســـامـــانــــمپس از تو با جهانِ همچو زندانم چه خواهم کرد؟اگر چه رفتـی و گفتـم خـدایِ مـن به همراهَتولی مـن، با منِ سَردرگریبانـم چه خواهم
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 7:42
شعر های باران خورده ....یه حسی داره میخوره روحمو ترانه سرا (علی حیدری) یه حسی داره میخوره روحموغمت داره بازم سراغم میاددر خونه قفله ولی شب به شبیکی شکل تو تواتاقم میادبا لبخند معصوم کنج لبشباچشماش، چشمامو غرق میکنهمیدونم خیاله ولی هی میگمشاید این دفعه دیگه فرق میکنهمیام تا بگیرم دوتا دستتوازم دور میشی عذابم بدیمی پرسم کجایی دلم تنگتهمنو میکشی تا جوابم بدیهمین فکرورویات چن ساله کهدوتا چشم بی خوابو تر میکنهیه چیزی بگو، خیلی حالم بدهسکوته تو گوشامو کر میکنه …ترانه سرا (علی حیدری)آمارگیر وبلاگ
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 7:42
شعر های باران خورده ....تا در کنار هم ...(یدالله گودرزی) هوا پُر از سلّولهای صداستتا در کنار همشکلِ کلماتِ کلام تو راکامل کنند !گوشی های گرسنهنانِِِِِ گرمِ صدایت را حریصانه می بلعنداما تلفنی که روزها وشبهاگوش به زنگِ توستدر رخوتِ نمناکِ لحظه هازنگ می زند !طیفی بنفشروی حباب های هواسایه می شودو رودِ صدای توبه نبضِ ساکتِ روحم نمی رسد!راستی !بی حس ناب صدایتچگونه می توان زیست ؟گرچهبعد از توهیچ چیز مهم نیست...((یدالله گودرزی))آمارگیر وبلاگ
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 7:42
شعر های باران خورده ....بسیار گریسته بودم ...(معصومه صابر) بسیار گریسته بودمدریا دریا...آنچنان که لبخندم را آب برده بود!آه روزِ مباداآه شآدمانیِ کوچک ِ مانده در راهمرا ببخشو روزیاگرمرا یاد کردیشمعی روشن کنبرای کسیکه بی نوری در چشمانشهزار سال روشن بود...((معصومه صابر))آمارگیر وبلاگ
برچسب: نویسنده: هستی عباسی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 7:42